نگاهي به «سفر شعر» تازهترين سروده ضياءالدين ترابي
راوي و چوب جادو
جام جم آنلاين: روزهاي پاياني سال گذشته با انتشار آخرين سرودههاي ضياءالدين ترابي همراه بود. ترابي كه نزديك 4 دهه است در حوزه شعر، نقد و ترجمه ادبي حضور پر رنگي دارد، پيش از اين دفترهاي متعددي مانند اضطراب در كعب ديوارههاي شيشهاي، گلوي عطش، از زخمهاي آينه و چشم، از بيكرانه آبي، سرخ از پرنده و پرواز، از نامهاي حك شده بر سنگ منتشر كرده است.
آخرين مجموعه شعر ترابي «سفر شعر» نام دارد كه 65 شعر آزاد را شامل ميشود و از سوي نشر علم در اختيار علاقهمندان و مخاطبان ادبيات قرار گرفته است.
در اين مطلب شعرهاي ترابي در آخرين دفترش با تمركز به 2 عنصر زبان و روايت كه مورد توجه ويژه نيما يوشيج پدر شعر نو ايران بوده بررسي شده است. شعرهايي كه به نظر ميرسد در برخورد با اين دو عنصر و در مقايسه با ديگر دفترهاي شاعران معاصر كه تاكنون منتشر شدهاند بيشترين قرابت و نزديكي را با جان كلام و انديشه نيما دارند.
پس از نيماي بزرگ بسياري از شاعران معاصر به پيروي از او روي آوردند و آثار متعددي را خلق كردند آثاري كه هريك به فراخور حال از دستاوردهاي نيما بهره گرفته بودند، اما آنچنان كه تاريخ و شواهد مكتوب نشان ميدهد، حداقل در زمان حيات نيما هيچ كدام از شاگردان و پيروانش نتوانستند به جان كلام و انديشه نيما دست يابند. به عنوان مثال، نيما خود درباره احمد شاملو كه به اعتقاد برخي بزرگترين پيرو نيما به شمار ميرود چنين مينويسد: «بسيار جوانها در پي من آمدند. بسيار جوانها نام مرا خراب كردند... شاملو كه من براي اصلاح شعر او حتي مصراعهايي را ساخته و در شعر او جا دادم، نامرد كسي بود كه هر دفعه با من تماس پيدا كرد، براي اشغال وقت من و ضايع كردن شعر من بود( »يادداشتهاي روزانه نيما / صفحه 24)
پس از درگذشت نيما نيز شاعران هر دهه از شعر معاصر جملهاي و سطري از نيما را دستاويز صدور مانيفستي قرار ميدادند و در نهايت نيز آثاري از دل اين مانيفستها بيرون ميآمد كه كمترين شباهت را به شعرها و انديشه و تلقي نهايي و آرماني نيما داشت. گاهي شعر لطيف سپهري، گاهي شعر فخيم شاملو و اخوان، گاهي حجم رويايي و گاه بيوزني سيال احمدرضا احمدي و موج نواش هريك گوشههايي از آنچه نيما در نظر داشت را نمايان ميكرد.
اما در دهه 70 گروهي از شاعران جوان و جوياي نام (و البته كمي خلاق و با استعداد) با استفاده از تريبونهاي مطبوعات زنجيرهاي و چند روزه، جريانهايي را به موازات يكديگر به راه انداختند؛ جريانهايي مانند شعر حركت، شعر گفتار و شعر متفاوط كه زير پرچم و عنوان كلي دهه 70 قرار گرفتند و در نهايت نيز شعري از آنها امروز در حافظه مخاطبان به يادگار نمانده است و بسياري از شاعران مطرح آن هم امروز ادبيات را به طور كامل به حال خود رها كردهاند.
اما جريان راديكال دهه 70 اگرچه كارنامه موفقي در خلق شعر نداشت، اما توانست با خلاقيت كساني كه در اين دهه كار كردند پيشنهادهاي ارزشمندي به شعر امروز ايران ارائه كند. پيشنهادهايي كه با اجرايي شدن آن در دهه 80 توسط برخي از شاعران با تجربه و پيشكسوت، محصول بسيار خوبي را در پي داشت.
يكي از اين شاعران نوپرداز و پيشكسوت كه تجربه 4 دهه سرودن را در كارنامه ادبي خود دارد و توانست با درآميزي اين تجربه با خلاقيت جوانان دهه 70 شعرهايي قابل تامل بسرايد، ضياءالدين ترابي است شاعري كه در آخرين دفتر شعرش «سفر شعر» نشانههايي از آنچه نيما مد نظر داشته را بخوبي اجرا كرده است.
ترابي در «سفر شعر» توانسته از 2 عنصر اصلي شعر نيما يعني زبان و روايت، كاركردي درست بگيرد و همين طور از موسيقي بيروني شعر نيز كاملا آگاهانه به نفع سطرهايش صرف نظر كرده است.
زبان انعطافپذير با محوريت گفتار
درباره زبان شعر آنچه نيما همواره بر آن تاكيد داشته، استفاده از ظرفيتهاي مختلف زبان است، يعني شاعر مانند يك فيلمنامهنويس يا يك نمايشنامهنويس با توجه به نوع روايت و شخصيتپردازي كه در شعر انجام ميدهد از كلمات گفتاري و عاميانه يا فخيم و آركائيك استفاده كند:
شعرهاي ترابي بوي تخيل و جادو ميدهند و او سعي ميكند چيزي را كه غيرممكن به نظر ميرسد واقعي نشان دهد
... شعرايي كه شخصيت فكري داشتهاند، شخصيت در انتخاب كلمات را هم داشتهاند. در اشعار حافظ و نظامي دقت كنيد. اين دو نفر بخصوص از آن اشخاص هستند. زبان براي هميشه ناقص است. غناي زبان، رسايي و كمال آن به دست شاعر است و بايد آن را بسازد و از هركجا بهرهاي گيرد... (حرفهاي همسايه/ نامه 49 )
اين دقيقا همان چيزي است كه در زبان شعرهاي ترابي بوضوح ديده ميشود شعرهايي كه پر از روايت و شخصيت پردازي هستند و شاعر آن سعي كرده تا زبان را با محوريت گفتار كه زبان راوي شعرها است به شكلي انعطاف پذير به مخاطب ارائه كند:
در باغ وحش قرار گذاشته بوديم جلوي قفس شيرها ضريب اطمينانش زياد بود و خطرش كم قرار بود گل سرخي در دستش باشد و سيگاري بر لب من
***
اما اندكي دير رسيدم (به خاطر ترافيك) شيرها رفته بودند قفسي خالي بر جاي مانده بود و گل سرخي پرپر بر خاك (قرار / ص 101)
***
دلم لك زده است/ براي يك لبخند / يك خداحافظي
***
زنجير پاهايم را هم اگر باز بكنيد/ جايي نميروم/ اصلا قرار نيست جايي بروم /آ ن هم بي خداحافظي / بي لبخندي كه بدرقه راهم باشد (خداحافظي / ص 110)
فالم را كه ميگيرد / پس پس ميرود و ميخندد: / فال خيليها را خواندهام / از آيندهشان گفتهام و / روزهاي خوش / به تو يكي چه بگويم، اما / با اين كف دست و / اين خطهاي كج و كولهاي / كه معلوم نيست به چه زباني نوشتهاند / من كوليام، نه دايناسور (فال / ص 55)
در اين نمونهها فارغ از شاعرانگي تصويرها و منطق شعري كه بر سطرها حاكم است، با زباني روبهرو هستيم كه محور اصلي آن گفتار است زباني ساده و روان مانند آنچه امروز به آن سخن ميگوييم حتي آشفتگيهاي نحوي آن نيز مانند واوها و قيدهاي تاكيدي كه در انتهاي جملهها قرار ميگيرد كاملا در خدمت استفاده از نرم طبيعي زبان است. ترابي همچنين سعي ميكند تركيبهايي تازه و عاميانه هم مانند «پسپس» در شعرش داشته باشد و همزمان در نمونه اولي كه مثال زده شد ضمن شخصيتپردازي براي مخاطبي كه با آن قرار ملاقات گذاشته است با آوردن تركيب كلاسيك گل سرخ و همچنين رسمي ترشدن زبان نوع ديگر و متناسبتري از برخورد با زبان را به نمايش بگذارد.
نگاه دراماتيك به شعر
نكته ديگري كه در ارتباط با شعرهاي مجموعه «سفر شعر» ميتوان گفت، حضور پررنگ روايت و يك راوي يا داناي كل در آنهاست. همان طور كه گفته شد نيما كاملا شعر را به صورت دراماتيك نگاه ميكرد و حتي فرم كارهايش (مانند ميتراود مهتاب) گاه آنقدر پيچيده و قوي ميشد كه لحن، بيان و زبان راوي و شخصيتهاي موجود در شعر كاملا قابل تفكيك از يكديگر بودند اگرچه اين اتفاق در شعرهاي ترابي كمتر رخ ميدهد. نيما در جايي مينويسد:
... شاعر بودن يعني همه كس بودن. به جاي همه كسان فكر كردن و رنج آوردن و با زبان حال همه كس و همه چيز حرف زدن . زبان كومههايي كه گاوبانها آن را خالي و خلوت گذاشته و رفتهاند: زبان درختها، درختي كه تنها در دامنه كوهي قرار گرفته... . (نامهها / ص 634)
كافي است قلم را برداري و بنويسي گنجشك / خودش بال درميآورد و پرواز ميكند / و همين كه بنويسي درخت / جوانه ميزند و ميشود جنگل / گنجشك روي درخت مينشيند، آواز ميخواند و تكثير ميشود / حالا يك جنگل داري و يك آسمان گنجشك / از جيك جيكشان كه خسته شدي/ بنويس تفنگ / شكارچي خودش پيدا ميشود / تكليف جنگل هم كه معلوم است / همين كه بنويسي تبر / تبردار پيدا ميشود
حالا پشت پنجره چيزي نيست/ جز كويري گسترده تا افق / با آسماني كبود و مه آلود/ همان طور كه اولش نقاشي كرده بودند ( نقاشي / ص 10)
نه تقصير جغدهاست / نه تقصير لاشخورها / تقصير همين خمرههاست / كه آدمها را مچاله شده ميخواهند
چمباتمه زده در خود / نه به جغدها بينديشند / نه به لاشخورها / فقط به آتش بينديشند / و جزغالههاشان / كه قرار است روزي به نمايش بگذارند / در پاريس / لندن / يا واشنگتن... (جزغاله / ص 98)
نمونههايي كه ذكر شد شعرهايي هستند كه فرم كاملي از يك روايت را در خود به همراه دارند شعرهايي كه گاه روايت شاعر از يك تابلوي نقاشي و منظره طبيعي هستند و گاهي نگاه كلان شاعر به مسائل فلسفي و عميق است كه خيلي ساده آنها را روايت ميكند.
واقعيت اين است كه ترابي در مجموعه شعر آخرش بيش از آن كه در نقش يك شاعر و هنرمند ظاهر شود در هيات يك راوي ظاهر شده است راوي كه قلمش مانند يك چوب جادو است و روايت و قصهاي را تعريف ميكند كه تابع منطقهاي روزمره نيست و تصويرها و رخدادهاي شعرش باعث حيرت و ايجاد سوالهاي متعدد در ذهن مخاطب ميشود. مثلا اين كه چرا در باغ وحشي كه او روايت ميكند امنترين جا قفس شير است يا اين كه چرا يك تابلوي عكس را با ميخ طويله به ديوار كوبيدهاند يا اين كه چه رودخانهاي است كه نه با شنا و نه با پل و نه با قايق نميتوان از آن گذشت و بسياري پرسشهاي ديگر كه هرگز نميتوان با منطق علم به آن پاسخ داد؛ چراكه ترابي همه واژههايش بوي تخيل، جادو و بازي ميدهند و او سعي ميكند چيزي را كه غيرممكن به نظر ميرسد واقعي نشان دهد؛ ترابي حتي در انتخاب نام كتاب آخرش سفر شعر نيز رندي كرده و آن را به هر دو شكل يعني با فتحه و كسره س ميتوان خواند سَفر به معناي مسافرت و سفر به معني كتاب و نوشتن.
در پايان با توجه به كمرنگ بودن موسيقي شعر ترابي و اين مساله كه شعر او در فرم عادياش نيز تقطيعهاي فراواني ندارد و داراي سطرهاي طولاني بسياري است ميتوان اين پيشنهاد را هم به او داد كه اصراري بر عمودي نوشتن شعرهايش و ايجاد يك فرم ظاهري و كاذب نداشته باشد همان طور كه نيما نيز تاكيد ميكند:
اگر بگوييد شعر عبارت از غزل است يا پيس يا داستان است و امثال اينها، هر كدام از اينها، اين ژانرها كه منسوخ بشود شعر هم البته منسوخ بايد شده باشد، شعر قبل از همه اين ژانرها بوده و هست و خواهد بود و تا انسان هست و زندگي او معني دارد، شعر هم هست... .