شـخـصـيـتهـاي فـيـلـمهـاي خـوب، همچون انسانهاي واقعي زندهاند و اگر در فيلمنامه به اقتضاي داستان، زندگيشان خاتمه يابد، در دنياي اذهان، ناميرا و ابدياند. نقشهاي ماندگاري كه به «تاريخ»ميپيوندند: تاريخ حيات بشر.
«برونته» در «كارت سبز1»
داستان ماجراي يك ازدواج صوري است براي اجازه اقامت در آمريكا براي «جورج» و اجازه مـراقـبـت از گياهان يك گلخانه مجهز براي «برونته.» در راستاي اين موضوع اصلي و با بهانه داستان ازدواج صوري ما در تجربه شناختي كه در طول ماجرا براي شخصيتها اتفاق ميافتد سهيم ميشويم. برونته و جورج ناچارند به خاطر قبولي در مصاحبه اداره مهاجرت با همه زواياي شخصيتي و رفتاري هم آشنا شوند و ما هم به اين طريق دعوت ميشويم تا با شناخت برونته و جورج، آمريكا و فرانسه را بهتر بشناسيم.
اولـيـن شـناختمان از برونته با اين اشاره تصويري صورت ميگيرد كه ميبينيم او در سطل پسرك سياه پوست سكه مياندازد، اما به كسي كه در مترو از مردم سكه طلب ميكند و از قضا هموطنش است و آمريكايي كمكي نميكند. بـرونـتـه اگـر چه در ظاهر امر نژادپرست و ناسيوناليست به نظر ميرسد و جورج را فرانسوي احمق خطاب ميكند، اما قلبا چنين روحيهاي ندارد و ما ابتدا اين بـاطن مهربان او را ميبينيم اگر چه در حــد اشـاره و بـدون تاكيد زياد.
برونته بيرياست؛ درست مثل جورج به هـمين خاطر چندان انگيزهاي براي آشكار كردن ويژگيهاي مثبت شخصيت خود ندارد. جورج، بينزاكت و بددهن و بيش از حد نياز رك است و مايه سرافكندگي برونته؛ اما اينكه مهربان و خوشقلب است، طبع هنري دارد و ميتواند شعر بگويد و حتي آهنگ بنويسد و بهتر از هر كسي شايسته عشق برونته است، اين را به مرور درباره او ميفهميم همانطور كه برونته بتدريج به آن پيميبرد.
برونته پيش از هر چيز آمريكايي است، معشوق آمريكايي دارد آن هم آدم بيشخصيتي مثل فيليپ، به قول جورج گياهان را بيشتر از آدمها دوست دارد و آن طور كه لورن ميگويد اگر همينطور ادامه دهد آخرش مجبور خواهد شد با يك مشت گل و گياه ازدواج كند! اما جورج در آن مصاحبه پاياني قضاوت ديگري درباره او دارد: «با مردم خيلي مهربونه، من مث اون نيستم، من به مردم اعتماد ندارم.» ميبينيم كه در همين صحنه بـرونـتـه هـم دربـاره جـورج ميگويد: «ميگه احـسـاسـاتـي نـيـسـت، امـا حـقـيقت نداره، مرد پراحساسيه.»
برونته اين جمله جورج را ميپذيرد كه: «بايد به غريزه اعتماد كرد» اين زوج جوان كه پس از ازدواج عاشق ميشوند، با همه تفاوتهايشان در يك چيز مهم مشتركند. در باطن پاكي كه هيچ مرز جغرافيايي نميشناسد.
و بالاخره اينكه اگر در ابتدا جورج به آمريكا مهاجرت كرده و براي اقامت در آنجا اين همه دست و پا ميزند، در انتها اين برونته است كه عزم بر هجرت ميگيرد. مهاجرت از «ديار فرصتها»؛ آمريكا، به «ديار عشق» فرانسه.
1ــ محصول 1990 استراليا و فرانسه، كارگردان، پيتر وبر، بازيگران: ژان ديارديو، مگ داول
آزاد جعفري